تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت



این جسم من از خاک است


در خاک شود روزی


این خط من از دفتر


هم پاک شود روزی


هرکس که مرا خواهد یا خط مرا خواند


باشد که کند یادم و غمناک شود روزی

نوشته شده در 86/02/14ساعت توسط بازیچه | 

تویی که از دست نوشته های من تنفر داری

تویی که همچنان به سوی آینه سنگ پرت می کنی

نوشته های من را نیز پاره کرده و در آتیش می سوزانی

تویی که از نگاه من فرار می کنی

آیا

ار صدای زجه های خود نیز

در امان هستی ؟


همیشه دروغه .

اونی که بیشتر از همه حقیقت داره ،

غربت و تنهایی منه .

اونی که هر روز قوی تر میشه ،

نفرت منه .

اونی که هر روز کمرنگ تر میشه ،

تویی !

نوشته شده در 86/02/13ساعت توسط بازیچه | 

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه .........!

خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی .........!

خیلی سخته که همه روز همه رو ببینی جز اونی که خیلی دوسش داری و احساس می کنی به خاطرش زنده ای .........!

خیلی سخته غرورت  رو به خاطر یکی بشکنی بعد بفهمی دوست نداره .........!
خیلی سخته که همه چیز رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون خیلی ساده بگه :

 

دوست ندارم

 

نوشته شده در 86/02/07ساعت توسط بازیچه | 

حیف عمری که هدر شد                    

            حیف روزایی که سر شد

 

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم

حیف غصه ای که خوردم؛چون ازت خبر نداشتم

 

            حیف شبها که نشستم با خیالت زیره مهتاب  

            حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو تو خواب

 

حیف باوفایی من؛ حیف عشق و اعتمادم

حیف اون دسته گلی که تویه پاییز به تو دادم

 

             حیف فرصتهای رفتم؛ حیف عمرم و دقیقه ام

             حیف هرچی به تو گفتم؛راست راستی حیف سلیقم

 

 

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت

              حیف اعتمادم ، حیفه واژه...........!.

 

 

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دمه سپیده

حیف احساسه طلایی،حیف این عشق و عقیده

 

              حیف شادی تویه روزی که میگن تولدت بود

              حیف عاشقی که گفتی اولش کاره خودت بود

 

حیف جمعه های دلگیر ،حیف شنبه های رنگی

حیف اون روز که نوشتم چشمای به این قشنگی

 

                حیف فکرایی که کردم واسه جستنه بهونه

                حیف عشقی که کسی نیست حالا قدرشو بدونه

 

نوشته شده در 86/02/04ساعت توسط بازیچه | 

همچون قطره ای بر نیلوفر ،

 

شبنمی افتاده به چنگ شب ،

 

آرام و بی نشان ،

 

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ .

 

نشسته ام و چشم های خاموشم را

 

به لب های کبود مشرق دوخته ام .....

نوشته شده در 86/02/03ساعت توسط بازیچه | 

من امشب زار میگریم که اندوهی نهان دارم

ز سوی عشق می سوزم ، گلی نامهربان دارم

مشو خاموش ای شمع ، بسوز بر بالینم

که از بی مهریش هزاران داستان دارم

گهی در خواب گهی بیدار بینم روی زیبایش

همیشه مهر او بر قلب و نامش بر زبان دارم

در این گیتی ندارم جایگاهی بهتر از کویش

منم مرغ پریشان و بکویش آشیان دارم

بترس از آه سوزانی که خیزد از دل زارم

بترس از اشک سوزانی که اندر دیدگان دارم

از آن ترسم که بگیرد دامنت را اشک و آه من

تو بی مهری ، ولی من قلب پاک و مهربان دارم

نوشته شده در 86/02/02ساعت توسط بازیچه | 

روزی از روزها ،


شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هر چه دورتر بیفتم ،

تا هر چه دیرتر بیفتم ،


هر چه دورتر و دیرتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

نوشته شده در 86/02/01ساعت توسط بازیچه | 

این جا جای من نیست .

بر روی این زمین غریبم .

این آسمان ، سقف خانه ی من نیست .

نباید به این جا می آمدم .

این جا تبعید گاه من است .

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است ؟

نوشته شده در 86/01/31ساعت توسط بازیچه | 

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.

نوشته شده در 86/01/30ساعت توسط بازیچه | 

دیدی دلم شکست؟

دیدی که این بلور درخشان عمر من

یک عمر بازیچه بود؟
 
دیدی چه بی صدا
 
دل پرآرزوی من
 
از دست کودکی که ندانست قدر ان
 
افتاد برزمین
 
دیدی دلم شکست؟؟
نوشته شده در 86/01/29ساعت توسط بازیچه | 

اگر میعادی نباشد ، رفتن چه سود ؟


اگر دیداری نباشد ، دیدن چه سود ؟


و اگر بهشت نباشد ،


صبر بر رنج و و تحمل زندگی دوزخ چرا ؟


اگر ساحل آن رود مقدس نباشد ،


برد باری در عطش از بهر چه ؟

نوشته شده در 86/01/28ساعت توسط بازیچه | 

حرف ها بر سر دلم عقده کرده است

مدت هاست نگذاشته اند حرف بزنم

می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ،

حرف بزنم ، بنویسم و گریه کنم .

انگشت هایم خمیازه می کشند .

باید بنویسم تا همه بدانند چه کشیده ام .

این حرف هارا نمی توان تحمل کرد

بیش تر از این نمی توان در دل نگه داشت ،


ورم می کند و رنجم می دهد .

می روم . 

کجا بروم ؟

نوشته شده در 86/01/27ساعت توسط بازیچه | 

من براش نامه نوشتم

بیا برس به فریادم

نوشتش رفتی از یادم

نوشتم عاشقم عاشق

نمیره یادت از یادم

نوشتش رفتی از یادم

منم شدم دشمن خونش

قسم خوردم به جونش

نامهربونیهاشو یه روز بدم نشونش

کاش نمی افتادم به دامش

قسم خوردم به ........ !

اگه یه روز بیادش نه

نه دیگه نمی خوامش

نوشته شده در 86/01/27ساعت توسط بازیچه | 

مینویسم تا بداند تا بفهمد چی کشیدم

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد اشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را....

نوشته شده در 86/01/27ساعت توسط بازیچه | 

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت

التماس را توی چشمام دید و رفت

با همه خوبیهام بی وفا

رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت

دیگه دل از همه دنیا سرده

کی میگه گریه دوای درده

بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره

بس که گریه کردم چشام آب نداره

هر چی من بگم باز تمومی نداره

از غم و غصه هام

که حساب نداره

چه کنم ای خدا با دل شکسته

چه کنم با دلی که ز خون نشسته

میدونست مهرشو با جونم خریدم

اما از عشق اون جز ریا ندیدم

نوشته شده در 86/01/26ساعت توسط بازیچه | 

دل به عزم سفر می گذارم

کوچه را بی خبر می گذارم

خانه را آب و جارو که کردم

عشق را پشت در می گذارم

میروم - گرچه با پای خسته

 جاده را پشت سر می گذارم

و پس از خود برای شماها

تحفه ای مختصر می گذارم

زندگی هیچ منهای هیچ است

من، کمی بیشتر می گذارم

نوشته شده در 86/01/26ساعت توسط بازیچه | 

ای دو کبوتران من ،

که بر سر برج عاشقی آشیان دارید !

ای شما قاصدان پیغام های آشنایی من !

بر روی این خاک دشمن خیز ،

در زیر این آسمان بیگانه ،

غریبی چشم براه شماست.

نوشته شده در 86/01/25ساعت توسط بازیچه | 

عشق از دوستی پرسید : فرق من با تو چیه ؟

دوستی گفت : من آدما رو با سلام با هم آشنا می کنم و لی تو با نگاه ، من اونا رو  با دروغ از هم جدا می کنم ولی تو با مرگ.................!

 

نوشته شده در 86/01/25ساعت توسط بازیچه | 

 هرشب وقتي تنها ميشم حس مي كنم پيش مني 

          دوباره گريه ام ميگـیــره انگار تو آغـوش مني 

                  روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشماته

                     وقتيکه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

                          قــول بده وقتـــي تنهـــــــا ميشــم بياي كنار من 

                                شبهاي جمعـه كه ميـاد بيـــاي سر مزار من !

                                  دوباره باز ياد تـــــــــو شــــد زمـزمه نبــودنم 

                                       ببين كه عاقبت چي شد قصه با تـــــــو بودنم
نوشته شده در 86/01/24ساعت توسط بازیچه |